روز نوشت های یک شیطونک

!بگذار سكوتم را فرياد زنم... بگذار

7-8 ساله بودم که مامان من را با خودش میبرد به این جلسات زنانه !

یادم هست یک روز خانمی توی یکی از همین جلسات از کنجکاوی های بی امان کودکش گفت که مدام از خدا میپرسد
، که خدا کیست ؟ مرد است یا زن ؟ کجاست ؟ چرا ما نمیبینیمش و ...

یادم هست آن روز در پاسخ به سوال این خانم گفتند که به کودکش بگوید خدا دور است ! خیلی دور ! ما نمیبینیمش و نمیدانیم چیست ..!

 

نمیدانم ! شاید روزی در کودکی من هم ، به مامان مشاوره دادند که در جواب سوالات من از خدا بگوید : خدا دور است ، خیلی دور !

شاید برای همین است که حالا ، هر وقت میخواهم با خدا حرف بزنم ، هروقت میخواهم سنگ هایم را با او وا بکنم یا حتی زمانی که از درد به خود میپیچمو تنها میخواهم سر روی شانه هایش بگذارم و گریه کنم ... میروم کنار پنجره ی اتاقمو به دوردست ترین نقطه ی آسمان خیره میشومو ... او را آنجا می یابم !

 

نمیدانم ... شاید برای همین است که راحت گناه میکنم ، دروغ میگویم و ... مگر نه اینکه دور است ؟ چطور میخواهد از این فاصله دروغ من را بشنود یا گناه من را ببیند ؟

شاید برای همین است که خیلی وقت ها تنها میشوم ! مگر نگفته اند که بهترین دوستت خدا ست اما دور است !؟ پس طبیعی ست که اینقدر احساس تنهایی کنم !

 

اگر دور است پس صدای من را نمیشنود ، گناه من را نمیبیند ، اگر دور است ... چطور میتواند خدا باشد !؟

 

اما حقیقت این است و همه ی اسناد و مدارک از جمله سخن خود خود خدا ست که میگوید ... من به شما نزدیکم ... نزدیک نزدیک ، نزدیک تر از رگ گردن ...

من به شما مهربان تر از پدر و مادرتان هستم و  هر لحظه در کنارتان...

 

 

یادم باشد فردا روزی به فرزندم بگویم : کودک دلبندم ، عزیزک بسته به جانم ، نازنینم، خدا به تو نزدیک است ، آنقدر نزدیک که صدای نفس هایت را میشنود ، که آهت را قبل از اینکه از سینه درآید میفهمد ، که اشک هایت را قبل از اینکه از چشمانت بجوشد ، میبیند ! خدا نزدیک است ، خیلی نزدیک ، نزدیک تر از رگ گردن به تو !

یادم باشد بگویم : طفل معصوم و پاکم ،  دلبندم ، خدا مهربان تر از آن است که تصورش را میکنی و تو را بیشتر از همه ی آدمها دوست دارد ، حتی بیشتر از من !

که خدا لحظه ای از تو غافل نیست ، که همیشه هست ، که از همه به تو نزدیک تر است و همیشه دردسترس است ، با تو راه میرود ، با تو مینشیند، با تو در همه جا هست ...

یادم باشد بگویم ...

 

شما هم بگویید ...

نگذارید فرزند بسته به جانتان اینقدر توی عمرش تنها بماند ، نگذارید خدایی نداشته باشد که نزدیکش است و دوستش دارد و ...

نگذارید ...

شما را به خدا نگذارید !

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٧| ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ| توسط شیطونک| نظرات ()

آدمی آدم است

دل دارد

دل آدمی هم از سنگ نیست که ، دل است و جنسش شیشه ای ست ... گاهی لیز میخورد و میفتد و میشکند ...

آدمی آدم است دیگر

ربات که نیست ...

نمیتواند همه چیز را مثل تفاله ی چای بریزد دور که !

میتواند ؟

فرق آدم و ربات اصلا همین است دیگر ...

این که آدمی با یک سری چیزها زندگی میکند ، یک سری چیزها رویش تاثیر میگذارد و ...

این است که وقتی یک نفر ایمیل میزند و میگوید : "ما یک دوره ای با هم بودیم و بعد از آن فقط خاطره میماند ...همین "  دلش میشکند!

به خودش میگوید این آدمها چرا اینقدر کامپیوتری و 0 و 1 ی نگاه میکنند به همه چیز ؟

یعنی خاطرات آدم اینقدر بی ارزش است که اینجوری راجبشان حرف میزنی ؟

یعنی واقعا ما از آدمهای اطرافمان جز خاطره ای ساده چیزی دریافت نمیکنیم !!!؟

آدمی آدم است عزیزان، ربات نیست به خدا ! یک مدتی که پیش یک نفری باشد ، ازش چیز یاد میگیرد ، ازش تاثیر میگیرد و این تاثیر روی خودش ، شخصیتش، و سبک زندگیش تاثیر میگذارد، خودآگاه یا ناخودآگاه ...

آدمی آدم است ... واگر اسم این آدمی "خاطره" باشد بیش از همه ی آدمهای دیگر با خاطراتش زندگی میکند و از آنها درس میگیرد و تاثیر میپذیرد ...

خاطرات آدمی چیز باارزشی ست جناب ...

آدمی آدم است و دل دارد ، ربات نیست ، رباتی نیست که روزی در دانشگاه کاردانی برای درس شیوه ام ارائه اش دادم !

 

جا مونده 1 : خیلی آنی و یهویی تصمیم گرفتم ایمیل بزنمو سریعم انجامش دادم قبل از اینکه پشیمون بشم ، حقیقتش اینه که مدتها بود این تصمیمو داشتم اما منتظر بودم که یکم تجدید قوا کنم و خودمو آماده کنم ... با جواب اولت خیلی خیلی آروم و سبک شدم ، احساس کردم همه چیز گذشته و به منم ربطی نداره ، سهم من همینه و همین کافی و لذت بخشه ، همین و بس... اما ایمیل دومت ...

نمیدونم پیش خودت چی فکر کردی یا از ایمیل من چی برداشت کردی که ... به هرحال مثل همیشه منظور من اونی نبود که تو فهمیدی و...

نمیدونم من این روزا زودرنج شدم یا تو برخلاف همیشه تلخ و گزنده حرف میزنی ...

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢٠| ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ| توسط شیطونک| نظرات ()

به آبجی پیشنهاد دادم سقف اتاق کیان را ستاره بچسباند !

اولش مخالفت کرد اما نم نمک انگار که ته دلش قیلی ویلی رفت و بی مقدمه دیدم رفته است پای کاغذ رنگی هایش !

باز بهش پیشنهاد دادم که بعضی اضلاع ستاره ها را کج و کوله کند او هم باز پذیرفت !

خلاصه اینکه بعد از برگشتن از دانشگاه دیدم که سقف اتاق کیان ستاره باران شده است !

حالا وقتی بعضی شبها توی اتاق کیان میخوابم یک عالمه ستاره هست که برایم چشمک میزند ... !

هرچند کاغذی و مصنوعی ...

 

جا مونده 1 : امیدوارم روزی کیان کوچک خانواده ی ما بفهمد که چقدر عالی ست آدم توی اتاقش یک ستاره داشته باشد ... یه ستاره ی همیشه روشن که هیچ وقت خاموش نشود !

چقدر خوب است که وقتی همه جا تاریک میشود و آدمی تنهاتر از همیشه، یک ستاره ی حتی کوچک ، باشد که توی تاریکی و تنهاییش به چشمان گریانش چشمک بزند و ...

 

جا مونده 2 : ستاره ها چیزهای عجیبیند ! شاید نماینده ی یک پشتیبان باشند برای هر آدم !

ستاره ها را از دست ندهید !

حواستان به ستاره ی پشتیبانتان باشد ...

مبادا خاموشش کنید ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۳٠| ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ| توسط شیطونک| نظرات ()

کلا کیف عالم را میبرم !

وقتی همه را دور میزنمو دوباره پشت سرشان کنار تو می ایستم !

 

با دستی که بر شانه ام گذاشتی

تا تکیه گاهم باشی

و احساس امنیت میکنم

بی خیال از همه ی تلخی هایی که به سمتم روانه میکنند و من پیش تر جاخالی داده ام ... !

 

چقدر  خوب است که تو هستی ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٥| ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ| توسط شیطونک| نظرات ()

یه راننده سرویسی داریم که به ظاهرش می خوره 43 -4 ساله باشه

روز آخر امتحانات ترم پیش بود و هوا بدجوری برفی و سرد بود، منم هیچ حال خوشی نداشتم، سرگیجه و حالت تهوع و ...خیلیم خوابم میومد چون شب قبلش تا صبح بیدار مونده بودمو درس خونده بودم

نمیدونم چی شده بود که بچه ها همه میخواستن با سرویس ساعت 6 برگردن تهران و من تنها کسی بودم که شال و کلاه کرده بودم برای برگشتن به تهران با سرویس ساعت 4 !

خلاصه که خودمو به سرویس رسوندمو آخرای اتوبوس جا پیدا کردمو نشستم

اتوبوس که پر شد دیدم پشت سرم پر شده از دختر پسرایی که قصد دارن تا خود تهران بزنن و برقصن و بخونن و ...

منم طبق معمول همیشه هندزفریمو توی گوشم گذاشتمو سرمو چسبوندم به شیشه و حسابی خودمو از اون جمع جدا کردم! تنها نگرانیم این بود که اگه کسی زنگ بزنه و این صداها رو بشنوه چی میشه و من چکار کنم و ...

توی همین افکار درهم برهم بودم که همین راننده سرویس مذکور اومد و نگاهی به جمع توصیف شده انداخت و بعد چشمش به من افتاد که خودم رو اون گوشه مچاله کرده بودم. به من گفت که اگه راحت نیستم برم صندلیه جلو بشینم! بنده که فکر میکردم راه نجاتی پیدا کردم از خداخواسته بلند شدمو رفتم جلو و روی صندلیه اول نشستم !!!!

حالم که خوش نبود ، هوا هم که برفی بود و اتوبوس مثل لاک پشت حرکت میکرد !

یکمی آقای راننده از مسئول دانشگاه اکباتان بد گفت که یارو بی ادبه و ال و بل ! راست میگفت خب ، خیلی بی ادبه واقعا ! یکمم از شرایط جوی و آب و هوا گفت ... تازه اونجا بود که فهمیدم این آقای راننده هیچ دلش برای من نسوخته بود ، برای این که هم صحبت پیدا کنه و مسیر راحت بگذره منو آورده بود جلو ! منم که حالم خوش نبود و اصلا حال و حوصله ی شنیدن هم نداشتم چه رسد به حرف زدن !

وقتی از هر دری سخن گفت و دید من جوابی ندارم بدم و اهلش نیستم ، سکوت کرد !

نزدیکای کرج بودیم که باز نطقش باز شد وبرای به حرف کشوندن من شروع کرد به سوال پرسیدن !! خونتون کجاست ، اهل کجایین ، بابات چکاره ست ، ماشینتون چیه و...

جوابای من معمولا کوتاه و یک کلمه ای بود ...

بعد گفت که صبح ها برام جا نگه میداره و اگه بخوام بعد از ظهر ها هم همچین کاری برام میکنه ! با ابن که بعداز ظهرها همیشه سرش شلوغه و ... ! و فقط کافیه که قبلش به گوشیش زنگ بزنمو اطلاع بدم !!!!!

بعد شروع کرد از خودش گفتن که دو تا اتوبوس داره که هر کدام 100 میلیونه و تابستونا هیچ کار نمیکنه و میره آن سوی آبها !! وقتی پرسیدم کجا میره گفت آسیای شرقی !!!!!!!! گفتم برای کار ؟ لبخندی زد و گفت برای تفریح !!!!!!!!

بعد گفت که جمعه ها همیشه میره کوه و هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی جمعه ها کار نمیکنه و ...

خلاصه حسابی خودشو جنتلمن نشون داد و بعد از یک سکوت موقتی پرسید که چند سالمه !!! و اسم کوچیکم چیه !!!

خب مسلمه که دیگه شاخکام تکون خورد و به سبک همیشگیم جواب این دو تا سوال و پیچوندم

 من یاد گرفتم که اینجور مواقع حرص نخورمو خودمو به اسکول بودن بزنم تا در یک لحظه ی انقلابی که طرف تیرهاش تموم شده ، تیر خلاصو بزنمو نابودش کنم !

هیچ به روی خودم نیاوردم که شرایط به کجا رسیده ! اجازه دادم حرف بزنه و سوال کنه و حسابی حس کنه که مخمو زده !

نزدیکیای تهران بودیم که از خواهر برادرام پرسید و فهمید که دوتا خواهر زاده دارم !!!و مسلما این یعنی اینکه بابام دو تا نوه داره!

پرسید بابام چند سالشه و ...

سکوت برقرار شد ، حالا دیگه وقتش بود ! نه گذاشتم نه ورداشتم یکهو پرسیدم : راستی آقای کشاورز ، شما چی ؟ شما نوه ندارید !؟

داشت چایی میخورد ! پرید تو گلوش ! با سرفه پرسید : من ؟ مگه من چند سالمه !؟

با بی خیالی گفتم : میخوره یه چند سالی از بابای من کوچکتر  باشید !

توی نگاهش میدیدم که میخواد خفه ام کنه ! دود از گوشاش میزد بیرون !

جوابی نداد ! سکوت بود و سکوت و من به سختی میتونستم جلوی خندمو بگیرم ! دوست داشتم مثل زمانی که روی تاب میشینمو با بیخیالی پاهامو تکون میدم ، همون مدلی پاهامو تکون بدمو سوت بزنم ! واقعا از کاری که کرده بودم خوشحال بودم !

بعد از چند دقیقه گفت که فقط 38 سالشه !

واقعا 38 بهش نمیخوره ، منم تعجب کردم

باز دوباره سکوت شد ، حسابی رفته بود تو فکر بیچاره ، بعد از چند دقیقه فکر کردن عین آدمایی که به نتیجه ی مهمی رسیده باشنو میخوان اعلامش کنن گفت که کار با اتوبوس سخته و باعث میشه که آدم شکسته بشه !!!

 

گذشت ! اون روز من پیاده شدمو دیگه پیش نیومد که ساعت 4 و با آقای کشاورز برگردم تهران ! تا همین چند روز پیش که باز اتفاقی خودمو توی سرویسش دیدم !

اومد بالا سرم و اسممو پرسید : با لبخندی که به سختی میتونستم کنترلش کنم سلام کردمو خسته نباشید گفتم ، اصلا آشنایی نداد و بازم با لحن خشک و رسمی اسممو پرسید تا توی برگه ش بنویسه !

از دیدنش جا خورده بودم حسابی  و البته دلم هم براش سوخت !

حتی حالا که ریش پرفوسوری گذاشته بود و موهاشو ژل زده بود و از فرق باز کرده بود ، با اون شلوار جین تنگ و پیراهن اسپرت هم به آدمای 38 ساله نمیخورد !

خواستم بگم : هی آقای کشاورز ، یکم بیشتر تلاش کن ، شاید جوون تر به نظر بیای ! تو میتونی !

 

جا مونده 1 : راستشو بخواین یکمی همچین وژدان درد دارم، اما فکر میکنم براش لازم بود ، نبود؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٩| ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ| توسط شیطونک| نظرات ()

یادم هست به من میگفتی : توکل کن ، خدا بزرگ است

من مگفتم : خدا بزرگیش را با دادن عقل به انسان ثابت کرده است

تو میگفتی همه چیز را نمیشود با تکیه به عقل پیش برد ، توکل کن

من میگفتم : ...

تو میگفتی : توکل کن ...

 

چند وقتی گذشت و من آرام آرام سعی کردم توکل کردن را یاد بگیرم ، سعی کردم بفهم چه آرامشی دارد توی آغوش خدا ، خود را رها کردن !

چند وقتی حرفت ورد زبانم بود ، راه حل بزرگی به من داده بودی ، به منی که عجیب دو دوتا چهارتا میکردم همیشه و آخرش هم توی کار خودم می ماندم !

تو فرو ریختی ، تو ناغافل پشت پا زدی به همه ی چیزهایی که از تو میدانستم ...

من سرگردان و حیران مانده بودم بین دو تصویر متضاد از تو !

نمیدانستم چه کنم ، کجا برم ...

ذهنم از همیشه ی همیشه بهم ریخته تر بود ، مبهوت و سرگشته حرفهایت را زیر و رو میکردمو بدبختانه لابه لای حرفهایت هم یک عالمه مهر تایید پیدا میکردم !

راستش را بخواهی اولش خواستم برای همیشه ی همیشه از تو بیزار شوم ... برومو پشت سرم را هم نگاه نکنم ، اما... اما شاید همان چیزهایی که بهم یاد داده بودی سدی شد جلوی احساسات جریحه دار شده ام ....پیش خودم گفتم : هی دخترک دیوانه ، نفرت ساده ترین و بی ارزش ترین کار ممکن است! گفتم : قضاوت کردن  حق تو نیست ، مال تو نیست ، تو نباید پشت پا بزنی به همه ی خوبی هایش !  گفتم : تو شاهکاری نکردی اگر با نفرت همه ی بارهای روی دوشت را به زمین بکوبی و خودت را سبک کنی ،کمی بیشتر زجر بکش اما کار با ارزش تر را انتخاب کن ... سعی کن درکش کنی ...

درکت کردم اما طاقت دیدنت را هم نداشتم ، وقتی میدیدمت تمام وجودم درد میگرفت و به خودم میپیچیدم ! این بود که فرار کردن از تو را به قرار گرفتن پیشت ترجیح دادم !

خلاصه آنقدر درگیر این تصویر جدید از تو شده بودم که یادم رفت تو چی به من یاد داده بودی !

یادم رفت توکل کنم !

یادم رفت این طور به آرامش برسم !

حالا اما ... اعتراف میکنم که به اندازه ی تمام آن روزهایی که از تو فرار کرده ام ، به اندازه ی تمام لحظه هایی که سعی کردم تو چشمهایت نگاه نکنم ، به اندازه ی تمام روزهایی که تو را توی راهروها میدیدمو دلم انگار یک مایع شورو داغ را توی وجودم می پراکند و من ظرف چند ثانیه راهم را عوض میکردم ، به اندازه ی تمام آن روزهایی که اسمت گوشه ی سمت راست صفحه ی ایمیلم نمایان میشد و من آه میکشیدمو رویم را برمیگرداندمو علامت ضربدر را میزدم ، برایت حرف دارم ! به اندازه ی تمام آن روزها دلم میخواهد بهم بگویی : توکل کن !

نمیدانم چرا همچین ناغافل دلم خواست باشی تا برایت بگویم از دغدغه ی این روزهایم ! تا فراموش کنم چیزهایی که میدانمو و خودم را بزنم به کوچه ی علی چپ ! تو برای من باز بشوی همکان کسی که حرفهایش آبی بود روی آتش ! من باز دنبال فرصت باشم که بگویم برایت از همه ی آن چیزهایی که این مدت به سرم آمد و تو نبودی که بگویی : توکل کن !

دلم ناغافل آن لحظه هایی را خواست که برایت حرف میزدمو یکهو دیوانه می شدمو بلند صحبت میکردمو تو آرام میگفتی : آرووم !

من خجالت میکشیدم که چرا کنترلم را از کف دادم ! دلم آن لحظه هایی را می خواهد که تو سرت را به سمت بالا حرکت می دادی و کیفت را از این دست به آن دست میکردی و ابروی سمت راستت را میبردی بالا و با طمانینه ای که در هیچ کس ندیده ام نکته ای را یادآوری میکردی که من تو شلوغیه ذهن نامرتبم در نظر نگرفته بودمش ! نکته ای کلیدی که همه چیز را برایم حل میکرد !

دلم می خواست باشی که برایت از ذهن بهم ریخته ام بگویم ! بگویم میترسم ازفردایی که قابل پیش بینی نیست ! تو بگویی هی دخترک نا امید توکلت کجا رفته پس ؟ من بفهمم اصلا شرک خفیف یعنی چه ! بروم معنی سوره ی ولعصر بخوانمو آرام گیرم !

 

نمیدانم چرا بعد این همه تلاش برای فراموش کردنت و فکر نکردن به تو، اینطور بی هوا سر از ای کاش هایم درآوردی ، شاید برای این است که این روزها بازهم بهترین راه حل برای دغدغه ی ذهنیم توکل است و بس !

کاش بودی ، مطمئنم که برایم یک راه حل داشتی ، یک راه حل ساده ، ساده اما کاری... مثل توکل کردن !

 

افسوس که نمیشود که باشی ...!

 

 

جا مونده ی 1 : برای خودم هم عجیب است که اینقدر دلم میخواهد از تو بنویسم ... دلیلش را اشتباهی تفسیر نکن ، من اگر هنوزم گه گاهی یاد تو می افتم فقط برای زخم عمیقی ست که روی قلبم نشانده ای و نمی دانم چرا التیام نمی یابد ! ضربه ات بر روح و روان خسته ی من کاری بود !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥| ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ| توسط شیطونک| نظرات ()

خیلی چیزها توی ذهنم هست که میخواهم بنویسم

و هر روز با خودم تکرار میکنم تا یادم نرود

خیلی چیزها

خیلی وقت است که دلم میخواهد از آن شب تاریک بنویسم، آن شب گرم تابستانی، توی ماشین ، بعد از آن همه ماجرا و آن حس عجیب و بی نظیر من...

از آن روز که با سرویس رفتم دانشگاه و صبح کله ی سحر تو را در کمال ناباوری ، آنجا ، جلوی در دیدم !

یا آن روز که برایم گل نرگس خریدی

یا همین 10 روز پیش، آن شب که برای اولین بار سر گذاشتم روی شانه ات و ... بله ، گریه کردم ... بغضم شکست و ... بعد که سر بلند کردم صورت خیس از اشک تو را دیدم !

خیلی دلم میخواهد از همین هفته ی پیش بنویسم و کیک پختنم که دو ساعت بعد تو را روانه ی درمانگاه کرد...

خیلی دلم میخواهد از همین دغدغه ای بنویسم که بدجور افتاده است به جانمو آزارم میدهد !

خیلی دلم می خواهد...

دلم میخواهد از ارائه ی شیوه ام بگویم ... همین چند روز پیش که چقدر به یاد تو بودم ، چقدر برایم تداعی شدی و چقدر دلم کدر شد ...چقدر دوست دارم یک روز توی همین وبلاگ بنشینمو رو راست با تو حرف بزنم ! حسابی سنگهایم را با تو وابکنم ! بگویم که برایت ارزش قائلم ، بگویم که بی انصاف نیستم و هیچ وقت ذره ای و لحظه ای به پاکی نیت تو شک نکردم! بگویم که میدانم تمام حرفهایت فقط برای کمک به من بود هرچند که من لابه لای کلامت رازت را کشف کردم اما ... دلم شکست ، دلم گرفت از چیزی که نباید میفهمیدمو فهمیدم ! بگویم که چقدر برایم تلخ بود که تو را آنگونه ای ببینم که هیچ وقت دلم نمی خواست باشی...

بی تعارف بگویم غم تو ، توی دل و جان و روح من حالا حالا ها آرام نمیگیرد ...

یک چیزی هر وقت یاد تو می افتم گر میگیرد توی وجودم ! یک چیزی توی قلبم درد میگیرد ، خیلی زیاد...

ولی نمیدانم چرا حوصله ی نوشتن ندارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢| ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ| توسط شیطونک| نظرات ()

آسمونه تاریک

هوای سرد و سوز دار

یه پیاده رو که یه طرفش یه ردیف از درختای خشک و بی برگه !

سکوت ، سکوت و سکوت. . .

صدای تق تق یه کفش پاشنه بلند !

یه بغض غریب میون گلوی یه دلتنگ !

میل عجیب به حرف زدن از همین بغض غریب !

میل عجیب به سکوت و نگفتن !

جنگ این دو میل درست تازیر ساختمون

و نهایتا پیروزیه سکوت ...

 

شکستن اون بغض تو چاهار دیواریه یه اتاق زرد !

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٢| ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ| توسط شیطونک| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت

Zbody>