طوفان درون !

تو امشب اومدی دیدنم

با ٢ ساعت تاخیر اومدی ک البته قابل پیش بینی بود

٢ ساعت پیشم بودی و رفتی

من تو تمام مدتی ک تو اینجا بودی و حرف میزدی و یه وقتایی م یواشکی دنبال افکارم میگشتی و میخواستی ببینی چه برنامه ای دارم تو این فکر بودم که چجوری و از کجا منو تو بهم گره خوردیم!؟

من کجا،تو کجا !؟

چی شد که رسیدیم بهم و با تمام اون اتفاقایی که بینمون افتاد حالا ...

چی شد که همه رو دور زدیم و ...

دارم سعی میکنم ک از خودم بدم نیاد... دارم سعی میکنم...

من تو رو دوست دارم،چون دلم نمیخواد از کسی بدم بیاد !!

اما موضوع اینه که حتی توام نمیدونی که تو گذشته ت ، من چقققدر دخیلم ! و نمیدونی که همه چیز میتونست یه شکل دیگه باشه اگه من...

به اینجای ماجرا که میرسم،دیگه به خودم اجازه ی جلو رفتن نمیدم،چون دیگه پای خیلیا وسطه و ...

نه ،نفهمیدنش برای تو بهترین اتفاق ممکنه

به نظرم من اون موقع بهترین تصمیم و گرفتم... هنوزم با روشن شدن خیلی چیزا و اتفاقایی ک افتاد به این نتیجه نرسیدم ک تصمیمم اشتباه بوده...من تو اون شرایط و اون اتفاقا و ماجراها اگه تصمیم دیگه ای میگرفتم همه چیز خیلی بدتر و افتضاح تر مبشد!

اما به تو حق میدم ک فردا روزی اگه از همه چیز باخبر شدی از اینکه تو و خیلیای دیگه رو بیخبر گذاشتمو خودم به تنهایی برای همه تصمیم گرفتم عصبانی و دلخور باشی ،نه تنها تو که بقیه م مسلما همین واکنش و همین حس رو خواهند داشت... اما من دلایل خودمو دارم که بازم میدونم هیچکدومتون نمیپذیرین... بهت حق میدم اما ... نه،من بهترین راه و انتخاب کردم!

تو اما اونقدراهم باهوش نیستی که یه چیزایی رو کنار هم بچینی و منو تو منگنه قرار بدی ! تو همه چیز و شسته و رفته میخوای و من متاسفانه قلق تو رو خوب بلدم...

دوست ندارم دنیام به کوچیکیه دنیای تو باشه،دوست ندارم مثل تو بشم،دوست ندارم مثل هیچکس بشم اما مجبورم وانمود کنم... مجبورم وانمود کنم تا تو بیشتر از این جلو نیای...

جلو اومدنت همه چیز و خراب میکنه...

تمام چیزایی ک من با سختی و رنج و تلخی و ... کنار هم چیدم تا همه چیز به اینجا برسه...

تو اما چه خوش خیال همه چیز و به قسمت و سرنوشت و ... ربط میدی! تو خوشحالی ،پس برای چی باید عذاب وجدان داشته باشمو خودمو مقصر بدونم !؟ تو راضی هستی ... هرچند که بی خبری !

برام مهم نیست،نه ،نباید برام مهم باشه...

تو نباید منو درگیر کنی... من نباید درگیر این موضوع کوچیک بشم،من باید همه چیز و فراموش کنم و هیچ چیزو به روی خودم نیارم...

نه،نباید وسوسه شم...

دارم سعی میکنم از خودم بدم نیاد... سعی میکنم...

 

 

_ چته؟

_ چیزیم نیست !

_ پس این حرفا برای چیه !؟

_ هیچی، فقط میخواستم ذهنمو خالی کنم...

_ مطمینی !؟

_ آره ، آخه خوابم نمیبرد ...

_ خوابت نمیبرد چون...

_ بسه دیگه ، تمومش کن ! نمیخوام چیزی بشنوم ...

_ مگه نمیخواستی ذهنت خالی شه !؟

_ خفه شو ...

 

 

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید