دخترک ، بدون سیب !

تو میخندیدی و نمیدانستی

که من با چه دلهره ای

سیب را از باغچه همسایه دزدیدم !!

باغبان از پی من تند دوید و

سیب را در دست تو دید و

غضب آلود به من کرد نگاه...

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...

و هنوز سالهاست که در آرامش من

خش خش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم...

و من اندیشه کنان در این پندارم

که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ... (؟)

 

جامونده 1 : چه دردناک بود ، بعد اون همه فروخوردن بغض و کشیدن این رنج سنگین ، دیدن اینکه تابلو این شعر و هدیه دادی به دیگری... اونم بعد این همه سال !!

 

جامونده 2 : چه ناخواسته مفهوم این شعر با تمام اون بغض های فروخورده یکی شده...

 

جا مونده 3 : میدونی چیه خدای بزرگ و مهربون ؟

من از یه جایی که بگذره، حسودی میکنم !! باز حسادتمم از یه جایی که بگذره، دلم میشکنه ! بغض میکنم ! غمگین میشم، دلم میگیره ، تو خودم فرو میرم ، گوشه گیر و افسرده میشم... !!!

و تو انگار از دیدن این حالت من بی نهایت لذت میبری!!!! نه ... ؟

 


/ 0 نظر / 19 بازدید