فراموشی

فراموشی یه وقتایی بزرگترین نعمته

یه وقتاییم بدترین عذاب...

مخصوصا واسه آدم خاطره بازی مثل من !

من الان دچار نوع دوم شدم!فراموشی از نوع عذاب!

و این عذاب به قدری فراگیر شده که رمز اینجاروهم فراموش کرده بودم! (خاک تو سرم)

این عذاب تا جایی فراگیر شده که ذهنم از هزاران هزار سوژه ای که نیاز دارم درموردشون حرف بزنم خالیه! خالیه خالی،تا جایی که مجبورم از فراموشیم حرف بزنم!

اما دلم...

امان از دلم...

دلم میگه اینجا آشناست... مثل اینکه یه وقتایی میومدم ایتجا و خودمو خالی میکردم!

دلم میگه از وقتی اینجا و نوشتن و رها کردم دلمو هم فراموش کردم!

دلم میگه یه جور دیگه بودم! یه حال و هوای دیگه داشتم...

دلم میگه : بسه خاطره،بیخود دست و پا نزن،برگرد همینجا...

یه چیزایی داره یادم میاد...

یه حس هایی، یه حال و هوایی...

اینجا چقدر برام خوشاینده! چقدر این کلمه ها رو که پشت هم ردیف میشن و ذهنمو آروم میکنن دوست دارم...

چقدر دلم برای این خاطره ای که الان داره مینویسه و از بین این همه کلمه میگرده و نزدیک ترینش به احساسش و انتخاب میکنه رو دوست دارم!!

چقدر دلم برای این خاطره ی تاریک نشین تنگ شده !

فراموشی درد بدیه

این که ساده ترین دلخوشی ها تو هم فراموش کنی شکنجه ی تلخیه!

چرا تسلیم این شکنجه شدم!؟چرا اینقدر ضعف نشون دادم!؟

از کجا شروع شد؟

این فراموشیه دامن گیر دقیقا از کی شروع شد!؟

یادم نمیاد...

کاش یادم نیاد!!

/ 0 نظر / 26 بازدید