محرمانه !

من تو را از تمام چیزهایی که در دنیا داشته ام یا دلم میخواسته که داشته باشمش یا همیشه حسرت نداشتنش را خورده ام یا ... بیشتر دوست دارم

من با تمام خودخواهی های عجیب و غریبم تو را حتی از خودم هم بیشتر میخواهم ..!!!

اما راستش را اگر بخواهی ... هیچکس از این علاقه ی من به تو باخبر نیست ...

من تو را آن کنج دنج قلبم گذاشته ام تا دست هیچکس به تو نرسد !

من تورا از همه ی عالم و آدم پنهان کرده ام... حتی حواسم هست که تا جایی که امکان دارد نامت را در جمع به زبان نیاورم !

من تو را یک جایی از دلم گذاشته ام که هر چیزی کنارت قرار نگیرد ، که یک وقت مابین علاقه های پوچ و بی خودیم گمت نکنم ... که ... !

من... میترسم از اینکه تو را از من بدزدند !!!

بعله ، میترسم ! میترسم بفهمند تورا تا این حد میخواهم و نگذارند که بخواهمت ... !

میترسم از من بگیرنت ...

بعد میدانی کجای تمام این معادلات من میلنگد !!؟؟

آنجایی که عکست را روی دسکتاپ گوشیه دیگری میبینم ! حسودیم میشود ،میخواهم بهش بگویم که تو مال منی ، سالهاست که مال منی ، که حق ندارد اینجور علنی تورا بخواهد ، که ... اما خب معلوم است که معادلاتم با این حرفها بهم میریزد پس لب میگزم و سکوت میکنم و انگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار نه انگار که تو مال منی و من فقط و فقط تو را دارم و دیگر هیچ ّ!

اما اشتباه معادلات من به همین جا ختم نمیشود و کار به جایی میرسد که همان دیگری که تا دیروز نمیدانست اصلا نامت راچجور مینویسند ، به من که سالهاست تو را کنج دلم پنهان کرده ام و با تو زندگی ها کرده ام ، نگاه عاقل اندر سفیه می اندازد و میگوید :"این چرت و پرت ها چیست که روی صفحه ی گوشی ات گذاشته ای !؟"

بعد من ... گفتن ندارد که آتش میگیرم، گر میگیرم ،گردن میکشم و میخواهم با عصبانیت حقش را کف دستش بگذارم و در جوابش بگویم :"هی تو !!! تویی که مرا اینجور ناعادلانه قضاوت میکنی، تو میدانی چه شبهایی سر روی شانه هایش گذاشته ام !؟تو اصلا میدانی مواقع بی کسی او چجور همه کس آدم میشود !؟ تو میدانی ما باهم چه قهرو آشتی ها داشته ایم !؟ تو اصلا بلدی چجور با او عشق بازی کنی؟ تو هیچ شده به خاطرش قید همه چیز و همه کس ت را بزنی ؟ تو هیچ میدانی وقتی سکوت میکند یعنی چه ؟ یا وقتی دوروبرت را پر از اما و اگر میکند چه معنی ای دارد ؟ یا آن زمان که همه دلت را میشکنند چه منظوری دارد یا آنجایی که... تو اصلا میدانی چه گوشه ی قشنگی از دلم را اختصاص داده ام به او ؟ تو اصلا میدانی ..."

بعد اما یادم می آید که نمیخواهم تو را به هیچکس نشان بدهم ! که میترسم از من بگیرنت ، بدزدنت ... این میشود که دوباره سر پایین می اندازم و خجل زده جوابی نمیدهم تا باور کند که فقط خودش تورا دارد...

بعد اما توی دل شکسته ام ... ولوله ای میشود ... غوغا میشود ، بی رمق و خسته و غمزده ، آرام آرام میروم رو به رو ی همان کنج زیبای دلم که مال توست ، مینشینم و تو را یک دل سیر نگاه میکنم و هی اشک میریزم ،هی بغض میکنم ، هی ... و گاهی...

 

اما راستش هیچوقت جرات نمیکنم به تو دست بزنم،میترسم... میترسم خیالی بیش نباشی و من ...

جامونده :راستش را اگر بخواهی یکی از دلایلی که تو را به کسی نشان نمیدهم این است که... میترسم بروی پیش او ومن را تنها بگذاری...

 

جامونده 2 : هی ،تویی که این حرفهای محرمانه ی من راخواندی! جان مادرت ، سر جدت ، از من نگیریش یک وقت...

/ 0 نظر / 19 بازدید